بوسه ای بخشید و خوابم کرد و رفت ، با لب لعلش خرابم کرد و رفت

با نگاهش جسم و جانم را بسوخت ، بعد هم عاشق خطابم کرد و رفت

رهزن دل بود چشم مست او ، ز آتش عشقش کبابم کرد و رفت

اشک ریزان همچو شمعی تا سحر ، سوختم چندانکه آبم کرد و رفت

عاقبت در جمع عاشقهای خویش ، عارفانه انتخابم کرد و رفت

دید رسوا گشته ام در محفلش ، بی وفا آخر جوابم کرد و رفت

عشق من آمد ببالینم شبی ، با نوای بوسه ای خوابم کرد و رفت .