رسوای عشق . . .
بوسه ای بخشید و خوابم کرد و رفت ، با لب لعلش خرابم کرد و رفت
با نگاهش جسم و جانم را بسوخت ، بعد هم عاشق خطابم کرد و رفت
رهزن دل بود چشم مست او ، ز آتش عشقش کبابم کرد و رفت
اشک ریزان همچو شمعی تا سحر ، سوختم چندانکه آبم کرد و رفت
عاقبت در جمع عاشقهای خویش ، عارفانه انتخابم کرد و رفت
دید رسوا گشته ام در محفلش ، بی وفا آخر جوابم کرد و رفت
عشق من آمد ببالینم شبی ، با نوای بوسه ای خوابم کرد و رفت .
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 11:57 توسط نیلوفر
|
سلام