به تماشا سوگند و به آغاز كلام . . .
به نام خدا و سلام
امشب دلم به اندازه تمام شاپركهاي دنيا شاد و سرحال است
احساس ميكنم روي ابرهاي سرگردان سوار شده ام
و به دورها ميروم
به آنجا كه هيچ كس مرا نميشناسد
به آنجا كه فقط عشق معنا پيدا كرده است
كاش زودتر از اينها به اين حالت زيبا رسيده بودم
در اين حالت است كه خوشحال تر از هميشه هستم
دلم ميخواهد فرياد بزنم
و تمام آدمكهاي روي زمين بشنوند
كه امروز خوشحال ترين دختر دنيا شده ام
خداي بيكرانه هاي آبي مرا دريافته است
و از ديار بهترينها سبدي از ياس
و بغلي از نيلوفر برايم به ارمغان آورده است
هم او كه ساليان دراز انتظارش را كشيدم
حالا در كنارم نشسته و برايم قصه شاه پريان ميگويد
ميدانم كه پري قصه او هستم
و اميدوارم تا ابد باقي بمانم
و باقي بماند
كه زندگيم با او رنگي ديگر گرفته است
حالا سرمست تر از هميشه
فقط دلم ميخواهد روي ابرهاي گل كلمي بنشينم و او را نظاره كنم
كاش ميدانست چقدر دوستش دارم
و براي نگاههاي مهربانش ميميرم
ميدانم كه ميداند غير از او كسي در كلبه خسته قلبم جايي ندارد
كلبه اي كه حالا رنگ و بوي ديگري گرفته است
عطر محمدي و ياس همه جا پيچيده است
ترنم نگاههاي مهربان او آرامش عجيبي به من ميدهد

دوستان عزيزم اين مدت به دليلي كه بالا گفتم وقت آپ كردن وبلاگم رو نداشتم و شرمنده همه دوستان شدم
انشالله به زودي زود با مطالب جديدي در خدمت شما خواهم بود .





